X
تبلیغات
رایتل

1- یه میوه فروشی توی منطقه محل زندگی مامان و بابا هست که دو تا برادر بودند و یادمه ما ازشون خرید نمی کردیم. یا گرون فروش بودند یا میوه تازه اونطور که مامان می خواست نداشتند. یکی از برادرها به نام ابراهیم میاد یه مغازه نسبتا کوچیک، یک کوچه پایین تر اجاره میکنه. روش خرید و فروشش رو عوض میکنه. قیمت های پایین تر و کیفیت قابل قبول و میوه دستچین. از ساعت سه بعد از ظهر هم واسه اینکه کاملا مغازه خالی بشه، همه چیز رو حتی با کیفیت خوبش، به پایین ترین قیمت ممکن که گاهی باعث میشه آدم شاخ در بیاره، می فروشه. خودش هم آدم خاصی ه. ادبیات منحصر بفردی!!! داره. و همینطور رفتارهای زیادی دوستانه!!! که خب اغلب مردم و به ویژه آدمهای مسن، خوششون میاد. خلاصه کلیییییی مشتری ثابت پیدا میکنه و حتی به اسم کوچیک یا به هر اسمی که براشون مناسب میدونه، صداشون میکنه. من از خِیر مثالها و تکیه کلامهای خنده دار ابراهیم یا احیانا نامناسب (از نظر خودم البته!!!) ایشون می گذرم که نوشته ام طولانی نشه.

.

ابراهیم خیلی مشتری داره. طوری که هر ساعتی بری اونجا، 30-25 نفر آدم توی مغازه و بیرون مغازه در حال برداشتن میوه هستند. واسه ازدحام جمعیت، خیلی اونجا نمیرم. هر بار با مامان اونجا رفته ام، مجبوریم یکیمون بره توی صف طویل بایسته و اون یکی بره میوه برداره و بیاره پیش نفرِ توی صف بذاره. با این اوصاف، مغازه اش جا برای اینهمه آدم و صف طویل و کلی میوه، نداره. برای همین توی پیاده رو و بخشی از خیابون، سبدهای میوه اش و ماشینهایی که میوه میاره رو به صف کرده. که خب سد معبر محسوب میشه. ولی چون کوچه، یک طرفه و عریض ه، برای دیگران مشکلی ایجاد نمی کنه. ضمن اینکه اون کوچه، کلا سه تا مغازه بیشتر نداره.

.

برادران محترمی که وظیفه شون جمع کردن اینجور سد معبرهاست، هر چند وقت یکبار می آیند و ابراهیم یه جوری!!! بالاخره راضیشون میکنه و اونها هم میذارن این به کارش ادامه بده. آخرین باری که این برادران تشریف آورده بودند، ابراهیم تازه میوه هاش رو از ماشین خالی کرده بود. کلی پیاز و سیب زمینی و موز و گوجه فرنگی و ... . یهو ماشین این برادران رسید. چند تا برادر غول پیکر که سر تا پا سیاه پوشیده بودند، پریدند پایین و بی هیچ حرفی، جلوی چشم اینهمه آدم، فقط و فقط بسته های موز رو بار ماشینشون کردند و در جواب اعتراض چند نفر که می گفتند که سیب زمینی و پیاز بردارید!، سرشون داد زدند که بروووووو کناراااااا. و با همه موزها پریدند سوار ماشین و غیب شدند.

.

2- من این شانس رو داشته ام که در زندگیم با چند تا آدم خوش اخلاق و مثبت در ارتباط باشم. آدمهایی که خودشون انسانهای جالب و دوست داشتنیی هستند و دیگران رو خیلی خوب می بینند. اینطور آدمها مثل آب روی آتیش هستند برای من. هر وقت از چیزی دلخور میشم یا دلیلی برای برخی اتفاقات نمی یابم، به این آدمهای خوش بین زندگیم رجوع می کنم. البته معمولا محافظه کارند. اما اول نیمه پر لیوان رو می بینند و بعد اگر اصرار داشته باشی، نکات منفی مساله رو هم نگاه می کنند. اما باز هم در اون نکات منفی هم نکات مثبت جستجو می کنند. فکر میکنم یکی از آرزوهای خوب که می تونیم برای همدیگه داشته باشیم، اینه که همچین آدمهایی دور و برمون باشند.

.

* گل زیر رو بابت یه روز بیاد موندنی از یکی از این آدمهای همیشه خوش اخلاق، هدیه گرفتم. عادت داره هم توی روزهایی که بر وفق مرادم نیست و هم روزهایی که دنیا به کام منه، برام گل هدیه بیاره. خیلی این کار رو توصیه می کنم. تاثیرش عمیق ه:

.

.

** این سبد رو برای کِرِم های عروس گل شماره 1 بافتم. با همه ی تفاوتهایی که باهاش دارم، اونم یکی از آدمهای با دید مثبتی ه که می شناسم:

.

.

*** با عروس گل شماره 2، درآگون یا همون اژدها بافتیم. صورتی مال منه و سبز مال ایشون:

.

.

.

**** من دیگه برم ...... پاییزتون زیبا.



تاریخ : شنبه 29 آبان 1395 | 17:02 | نویسنده : بیا دنیا بسازیم | نظرات (5)

  • paper | پارس خودرو | مای بی اف