X
تبلیغات
رایتل

همگی دور هم جمع بودیم و وقت نهار رسید. هر کسی سر جاش نشست. باقالی پلو و مخلفات روی میز چیده شده بود. مامان، گوشتها رو توی چند تا کاسه ریخته بود. برای هر دو نفر، یه کاسه. تا مجبور نباشیم هی ظرف گوشت رو از این سر میز به اون سر میز رد و بدل کنیم. مامان آخرین کاسه رو با عجله از آشپزخونه آورد و گفت: خب قبل اینکه شروع کنید، یه خبر بدهم!!!

.

خان داداش بزرگه که ظاهرا خبر رو جلوتر از ما می دونست گفت نه نه خودم میگم!  مامان وقتی سر قابلمه گوشت رو برداشته، یهو پیچ شل شده سر قابلمه می افته توی آب گوشت و چون قابلمه و مقدار گوشت زیاد بوده، هر چی گشته، پیداش نکرده. حالا مراقب کاسه گوشتهاتون باشید.

.

مامان هم کلافه بود که موقع ریختن گوشت و آبش داخل کاسه ها، حسابی دقت کرده ولی پیداش نکرده، غذاش رو شروع کرد.

.

.

غذاها تموم شد. پیچه پیدا نشد! چون مامان از همه دیرتر غذاش رو شروع کرده بود، یه مرتبه گفت: یافتم!!!

.

و بله پیچ توی آخرین کاسه ای که کشیده بود و مال خودش و بابا بود، پیدا شد. و قضیه ختم به خیر گشت.

.

* مهمونی خوبی بود. کلی خندیدیم و خاطرات برادر رو مرور کردیم و من خوشحال بودم از اینکه همه سالمیم، با هم خوبیم، و خدا رو شکر زندگی آرومی داریم. ... ولی آخرش با یه خبر بد برای ما و خبر خوب برای اونها تموم شد. متاسفم که نمی تونم در شادی برادرم شریک باشم. البته اگه اسمش شادی ه! کلی توی ماشین و مسیر برگشت به خونه گریه کردم و به صد تا چیز لعنت فرستادم! چهره بابام که توی اتاق، تنهایی نشسته بود و به جانمازش خیره مونده بود، از جلوی چشمم نمی رفت. هوا هم بارونی بود شدید و چند ساعت توی خیابونها گشتم و گریه کردم و آخرش رضایت به برگشت به خونه دادم. .............. این پاراگراف آخر رو نادیده بگیرید. قسمت اول پست، شیرین تر بود و پر از حس خوب.



تاریخ : شنبه 18 اردیبهشت 1395 | 12:00 | نویسنده : بیا دنیا بسازیم | نظرات (2)

  • paper | پارس خودرو | مای بی اف