X
تبلیغات
رایتل

1- داداش بزرگه همسایه ای دارند بسیار نازنین. البته ندیدمش. ولی بانمک بودن و مهربونیشون به اطلاعمون رسیده. یه خانوم بسیار بسیار مسن که سمعک داره و بچه هاش گاهی میایند و یه چیزهایی میخرند و میروند. و بنده خدا خیلی تنهاست. طبقه اول میشینه. معماری اونجا هم به این شکل ه که اگر سالن رو مستطیل در نظر بگیرید، یک طول و یک عرض مستطیل، از بالا تا کف خونه، پنجره های بزرگ و بهم پیوسته است. پنجره ها دوجداره نیست و زمستون های سردی دارند. چند روز پیش، باطری سمعکش تموم میشه و یادش هم نمیومده کجا گذاشته. از پنجره، مردم توی کوچه رو نگه می داشته و در حالیکه هیچی از حرفهای مردم رو نمی شنیده، ازشون کمک میخواسته.
عروس گل شماره 1 متوجه میشه و میره کمکش و ..... .

.

عروس گل تعریف میکنه که وقتی مثلا به دختر این خانوم زنگ میزنه که بیایید و ...، میگه باشه حالا بذار ببینم چی میشه! ........ پسرش هم یکبار اومده با برادرم بحث کرده که شما میایید به مادرم محبت می کنید و مادرم هم ساده است و هر چی شما بهش بگید پول میده بهتون. (پول شارژ و گاز و .. مال ساختمون). و شما این پولها رو واسه خودتون برمی دارید!!! ...... برادر منم خیلی مهربونه. دلش نمیاد این پیرزن رو رها کنه وقتی بچه هاش ولش کرده اند به امان خدا.

.

2- یه تصویری توی فضای مجازی دیدم. دو تا بچه از دامن مامانشون آویزونند و این میگه:مامان منه. اون یکی میگه: نه مامان منه! .... بعدش، سالها بعد رو نشون میده که مامان، پیر شده و بچه ها هر کدوم به سویی میروند و به همدیگه میگن: مامانِ توئه. ... مامانِ توئه!

.

3- چند وقت پیش فیلم 50-50 رو دیدم. اینجا میشه نقدش رو خوند. این فیلم رو خیلی دوست داشتم. جدی جدی نبود. طنز طنز هم نبود. و مکالمه های جالبی هم داشت. برای کسی که ندیده، توصیه میکنم حتما تماشا کنه. خیلی متفاوت بود در مقایسه با فیلمهایی با همین مضمون. برای شخص من، بسیار آموزنده بود.

.

این پاراگراف رو نوشتم هم برای توصیه این فیلم. هم برای یکی دو تا از صحنه هاش. یه جا هست پسر 27 ساله ماجرا برای دکتر روانشناسش میگه از دست تلفنهای مادرم به ستوه اومدم. جوابش رو نمیدم. روانشناسش میگه خبببب تو یه مادری داری که همسرش آلزایمر داره و داره ازش به تنهایی نگهداری میکنه و یه پسر هم داره که سرطان گرفته و 50-50 احتمال زنده موندنشه. آره؟ ..... (در واقع روانشناس مساله رو طوری بیان میکنه که پسر به خودش بیاد! و اینطوری به قضیه نگاه کنه).

.

پسر هم با شگفتی تایید میکنه و روانشناس میگه پس یعنی تو خیلی آدم عوضی ای هستی؟

.

یه صحنه ای هم هست در اواخر فیلم که پسر در پاسخ به رفتارهای نگران مادرش، میشینه کنار مادر و می پرسه خودت چطوری مامان؟ .... مادرش جواب میده بهترین روزهای هفته، وقتهاییه که میرم انجمن خانواده های سرطانی و درد دل میکنم. پسر با تعجب میگه: چی؟ اصلا نمی دونستم. مادرش میگه خب آره. تو تلفنهای من رو اصلا جواب نمی دادی.

.

* توی چندین سال وبلاگ خوانی، کنار خوشیهای وبلاگنویسها، روزهایی هم بوده که متاسفانه شاهد درد و رنج از دست دادن والدین این دوستان بوده ام. پارسال پدر عطیه عزیز اوایل پاییز به رحمت خدا رفتند (روحشون شاد) اگر تاریخ رو درست به خاطر بیارم. یادمه اون روز به خودم قول دادم، هر وقت پدر و مادرم رو دیدم، ببوسمشون. و از اون روز تا الان این کار تبدیل شده به یه عادت بسیار دوست داشتنی برای هر سه نفر ما. ما سه تایی که شاید فقط لحظه سال تحویل و روز تولدم، با هم روبوسی می کردیم و محبتمون رو خیلی علنی نمی کردیم ...... . الان بعضی هفته ها شاید 4 بار بِبوسمشون. بِبویَمشون. ........

.

** ده روز مهر گردون،

افسانه است و افسون

نیکی به جای یاران

فرصت شمار یارا

.



تاریخ : شنبه 16 آبان 1394 | 14:42 | نویسنده : بیا دنیا بسازیم | نظرات (3)

  • paper | پارس خودرو | مای بی اف